تبليغاتX
گیتار شکسته -
در آن شهری که مردانش عصا از کور میدزدند من خوش دل محبت جستجو کردم
 

توی همون روز پاییزی بود که قلبم رو میون چشماش جا گذاشتم

آنقدر در خلوتم او را تکیه گاه خودم دیدم که براستی باور کردم

او همان شاهزاده قصر رویاهام خواهد بود

چه بوسه ها که در تنهای از او نگرفتم

به راستی بت پرستی شده بودم که شب و روز خدایش را پرستش میکرد

همه میگویند دیوانه شده ام اهمیتی ندارد بگذار من را دیوانه خطاب کنند

فقط دل به این خوش کرده ام که روزی

کتاب زندگی من با نام او پایان گیرد

به امید آن روز...!!!

|+| نوشته شده توسط Niloofar در Fri 10 Feb 2006  |
 
 
بالا