تبليغاتX
گیتار شکسته -
در آن شهری که مردانش عصا از کور میدزدند من خوش دل محبت جستجو کردم
 
چشمانم را ميبندم تا شايد دوباره تو را ببينم

آري اين تو هستي كه با لبخند به طرفم مي آيي

دستانت را باز ميكني و من چه راحت در آغوشت جاي ميگيرم

اما وقتي چشمانم را باز ميكنم گوي فرسنگها از تو فاصله میگیرم

دوباره اشك مهمان چشمانم ميشود دوباره تو ميروي و من همان تنهاترين ميشوم

شمعي روشن ميكنم و ميبينم كه مثل من چه آرام ميسوزد و دم بر نمی آورد

چشمهايت لحظه اي تنهايم نميگذارند

اي مسافر تو چه كردي كه اينچنين اسيرت گشته ام

قسمت ميدهم تنهايم بگذارو از خيال خسته ام برو برو كه تو نيز از ديار همين آدمهاي بيوفا

 هستي همانهاي كه دم از وفا ميزنند اما لحظه اي به آن پايبند نیستند

ميخواهم عشق را بدست باد بسپارم تا براي هميشه در كشور تنهاي به پادشاهي بنشينم...!!!

 

|+| نوشته شده توسط Niloofar در Sat 25 Feb 2006  |
 
 
بالا