تبليغاتX
گیتار شکسته -
در آن شهری که مردانش عصا از کور میدزدند من خوش دل محبت جستجو کردم
 
اون روز و خوب يادمه كه با هم از آن كوچه مي گذشتيم

دستانم را در دست گرفتي و لبانت را آهسته روي لبهايم گذاشتي

لحظه اي گرماي لذت بخشي سراسر وجودم را فرا گرفت و...

اشكهايت چه آرام روي گونه ات جاري شد و آن وقت بود كه فهميدم

تو را با دنيا عوض نخواهم كرد..

اما نميدانم چه شد كه تو خيلي زود اشكهايت را فراموش كردي و...

دوباره دختر قصه كنار پنجره منتظر نشست اما اين بار ميخواهم گرماي

بوسه ات را با اشكهايم شستشو دهم

ميخواهم بروم و ديگر اشكهاي هيچ نامردي عاشقم نخواهد كرد...!!!

|+| نوشته شده توسط Niloofar در Tue 14 Mar 2006  |
 
 
بالا