تبليغاتX
گیتار شکسته -
در آن شهری که مردانش عصا از کور میدزدند من خوش دل محبت جستجو کردم
 
بهاری دیگر آمد و من هنوز در خزان خود باقی مانده ام

هنوز هم درون قلبم غم لانه کرده وتنها حسارم پاییز سرد است

هنوز هم چشمانم خیره به پیچ جاده مانده است

اما تا کی باید کوله بار خاطراتم را به دنبال بکشم؟

تا کی این سایه سیاه روی بخت شوم من میماند؟

پس کی طوفان درد پایان میگیرد؟

بیا و فضای خالی قلبم را با عشق پر کن

بگذار چشمانت بهانه ای باشند برای پذیرفتن بهار به قلبم..

بیا که خود بهتر میدانی بی عشق زندگی ممکن نیست..

بیا که هنوز هم شانه هایت امن ترین پناه گاه است

پس برگرد و نگذار که در کیش و مات زندگی بازنده من باشم...!!!

|+| نوشته شده توسط Niloofar در Thu 23 Mar 2006  |
 
 
بالا